درست ,اینکه ,روزی ,ناتوانی خودش
دل چیزی که از دست داده بود را می‌خواست
در آن لحظه که می‌توانست داشته باشدش، بی‌اعتنا بود و فکرش را هم نمی‌کرد که یک روزی برسد که این قدر روزی بخواهدش
روزی فرا برسد که از نداشتنش بغض کوچکی در گلویش گیر کند و نم اشکی در چشمانش سر بخورد و آه بکشد
دل  در چنین موقع‌هایی انگشت اتهام را به سمت عقل می‌گیرد و می‌گوید:«همه‌اش تقصیر توست! تو نشستی و فکرهای عاقلانه کردی ... تو که عقل کامل نیستی و نبودی و این فکرهای عاقلانه‌ات باعث شد از دست برود». عقل جواب می‌دهد:« من کاری که فکر می‌کردم درست است را پیشنهاد دادم! موقع تصمیم گیری که من تنها نبودم! پیشنهاد من و تو با هم روی میز گذاشته شد! و تازه! تو آن موقع کاملا بی تفاوت بودی ... هیچ حرفی نزدی ... یک اشاره‌ای یک واکنش مثبتی! بلکه برعکس جناب عالی ناراحت شدی که و در خودت رفتی بدون توجه به اینکه دادگاه نظر تو را می‌خواهد، و تو هم که هیچ نظری ندادی ...» صدای عقل آرام می‌شود:«خب وقتی تو نظری ندهی، همه تصمیم‌های جناح ما را من اتخاذ می‌کنم.»
عقل هم یک جورایی ناراحت هست. هم اینکه دلِ دل شکسته و غمگین است هم اینکه تزهای عاقلانه‌اش نتیجه‌ی مطلوبی که تصور می‌کرده را نداشته است
عقل و دل هردو غمگین یک گوشه کز کرده‌اند. این بار انگار هردو شکسته‌اند.
عقل به ناتوانی خودش در استنتاج درست پی برده ... دل در ناتوانی خودش در اظهار احساس درست ...
دل می‌داند که در آن لحظه احساس بی‌تفاوتی احساس درستی نبوده
و عقل می‌داند که نتیجه‌گیری و واکنش عاقلانه‌اش خیلی هم صحیح نبوده
انگار فهمیده‌اند هیچ‌کدامشان درست نمی‌گفته
منبع اصلی مطلب : اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!
برچسب ها : درست ,اینکه ,روزی ,ناتوانی خودش
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : دل و عقل